روژینا کوچولو عشق مامان و بابا
یه دختر داریم شاه نداره بخوای نخوای تا نداره به همه کٍسونش نمیدیم به همه نشونش نمیدیم به کسی میدیم که کس باشه پیرهن تنش اطلس باشه 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

اول اینکه 2 ساعت نوشتم وبعد هیچی به هیچی شد چقدر ادم زورش میگیره عصبانیحالا باید دوباره بنویسمناراحت

خوب بیایم سر اصل مطلب روژینا جان 23ماهگیت مبارک عزیم 

خیییییییییییییلی دوست دارم بغل

سوم اینکه چند هفته بیشتر تا تولد روژینا نمونده هورررررررررررررررررررررررراتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

حالا بیایم سر حرف زدن روژینا این روزا

مامان جیر(شیر)میخوامخنده

مامان افتادم ممین(زمین)ممم(چشمم)اوخ شدخنده

وقتی یه لباس تازه میپوشم میاد دست میزنه میگه ببین خوشگله ببین خوشگلهخنده

تازه گی ها میگه من پسر خوبیم هرچی میگم تودختر خوبی هستی میگه نه من پسر خوبیمآخ

کلمه این روزای روژینا مامان این چیه مامان:پروانه    روژینا :این چیه     مامان:پروانه  واین روند ادامه دار ه تامامن بگه روژینا بسه دیگه مامان حالا یه چیز دیگه مامان این چیه

جوجه ودوباره روند بالا تکرار وتکرا میشه حتی وقتی میریم بیرون هرچیزی که میبینی حتی اگه بدونی چیه باز میپرسی مامان ا ی ن چ ی ه گریه

وقتی غذا میدم سیر میشه دیگه نمیخواد سریع دستاشا بالا میگیره میگه خداشکر یعنی من دیگه سیرم نیشخند

 

 

[ ٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مامانی ] [ نظرات () ]

سلاممممممممممم

روژینا خانم بزرگ شده میدونین چرا چون دیگه نانی (میمی)نمیخورهتشویق

بله دریک حرکت روژینا را در 23ماهگی ازشیر گرفتیم اخه روژینا خیلی وابسته شده بود شبا همش میمی میخورد تاصبح واصلا هم غذا نمی خورد یعنی تا من مینشستم میومد سراغم میگفت نانی میخوام باید اصلا نمینشستم خلاصه دیگه کلافه شده بودم از اون طرف هم بابایی نمیذاشت ازشیر بگیرمت میگفت گناه داره بچماوه

تا اینکه یه روز صبح که بابایی رفت سرکار یه دونه از الوئه وراهارو از توگلدون کندمو ازشیره وسطش که زرد رنگه وتلخه زدم به سینم و وقتی اومدی بخوری گفتم نانی تلخ شده توام امتحان کردی وگفتی تلخ شده ولی اون موقع خیلی دلم سوخت ناراحتچند بار اومدم بشورمشو دوباره بهت بدم ولی اگه این کارو میکردم دیگه ازشیر گرفتنت سخت تر میشد اون روز زیاد بهونه نگرفتی وبابایی هم که توعمل انجام شده قرار گرفته بود چیزی نگفت وگفت بهتر شد حال بهتر غذا میخورهچشمک

ولی فرداش کلی اذیت کردی ونانی میخواستی بلاخره الان که سه چهار روزی میگذره عادت کردی ولی میای میگی مامان نانی بشورش روژینا بخوره بزرگ بشه بره مدرسه درس بخونه قربون این شیرین زبونی هات عزیزم ماچ

اینقدر ازدکتر رفتن بدت میاد که وقتی بهت میگم بزرگ شدی میخوای دکتر بشی زودی میگی نه دکتر بدهخندهخنده

اینقدر این روزاسی دی حسنی رو گذاشتم دیدی که کامل حفظش شدی راه میری وبرا خودت میخونیش حسنی نگو بلا بگو تاااااااا اخرش ماشالا عزیزمبغل

این هفته مهمونم داشتیم مادر وعمه سمانه که بهش میگفتی عمه خوشگلی اونم کلییی ذوق میکرد کلی هم باهات بازی کردو سرگرمت کرد که بهونه نانی رو نگیری اصلا از بغلش پایین نمی اومدی یه دونه عروسکه خوشگلم برات خرید مرسی عمه جون اونا دیروز رفتنو مادوباره تنها شدیم اما قول داد خیلی زود بیاد پیشمون

کلمه هایی که روژینا میتونه بخونه بیشتر شده مامان بابا دست  گل  روژینا   عسل  پسر  مو    موش    پا   ماشین  افرین به دختر باهوش خودمتشویقتشویق

یه عکس هنری که توسط خاله محدثه ازت گرفته شده

 

اینم عکس اتلیه روژینا

[ ۱٠ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مامانی ] [ نظرات () ]

22ماهگیت در22روزمبارک عزیزم


2ماهه دیگه تاتولد روژینا خانم هووووووووووورااااااااااااااااا

[ ٢٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مامانی ] [ نظرات () ]

دختر مامان بزرگ شده خانم شده کلی برام حرف میزنه شعر میخونه قربونش بشم

هر وقت میگم سرم درد میکنه میاد نازش میکنه میگه حالا خوب میشهبغل

هروقت میخوره زمین میگه مامان افتادم ممین بوس کن خوب بشهماچ

هروقت میگم بیا غذا بخور میگه غذا بخورم بزرگ بشمنیشخند

3تا کلمه هم براش رو تخته مینویسم عزیزم بلده بخونه یکی مامان   بابا   وگل قربونش بشم اینقدر باهوشهقلبقلب

میاد دستمو میگیره میگه مامان پاشو بریم لوگو بازی بکنیم اگه یکم دیر کنم مدام پشت سر هم میگه پاشو پاشو تا من بلاخره بلند شماز خود راضی

وقتی میبرمش پارک اگر یکی از بچه ها از روی سرسره بیاد بالا میگه نینی نیا ازپله بیا اینقدر اینو تکرار میکنه تا نینی بیچاره بره از پله بیاد کلا سلطه گره هاچشمک

این روزا داریم تمرین میکنیم که دیگه خانمی پوشک نشه البته بعضی وقتا یادش میمونه و بعضی وقتا یادش میره بعداز این پروزه از شیر گرفتنو داریم نمیدونم این خانمی که اینقدر وابسته است رو چجوری از شیر بگیرمشخیال باطل

الان اومده توبغلم نشسته میگه قشنگ بشینم نه افتم ممین عزیزمامان بوسسس

 

روژینا رو دسته مبل خونه مادر جون خودش رفته نشسته داره تلویزیون میبنه شیطونه بلا

 

 

[ ۱٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مامانی ] [ نظرات () ]

سلاممممممم عزیزم ببخشید که دیر به دیر مینویسم اخه نبودیم دیگه این4ماهه بابایی رو تنها گذاشتیم ورفتیم بابایی هم هر 2هفته یه بارمیومد 1هفته پیشمون میموندو میرفت خلاصه خوش گذشت البته کلی اتفاق ها هم افتاد که برات میگم بعد ازعید فطر رفتیم همدان مسافرت 3تایی من وشما وبابایی اینقدر شلوغ بود که اصلا فکرشو نمی کردیم باید ازقبل هتل رزرو کنیم کلی دنبال هتل گشتیم تا بلاخره هتل باباطاهر یه اتاق خالی پیدا کردیم بعد ازاون رفتیم به گشتن کلا شهر قشنگیه مخصوصا قار علیصدر که من خیلی خوشم اومد البته وقتی بچه بودم 1بار رفته بودم ولی الان برام فرق میکرد چون با تو وبابایی بودم البته یه حادثه بدم اتفاق افتاد اینکه شما تو ماشین افتادی رودسته صندلی ودستت مو برداشت اول فکر کردیم چیزی نشده اخه خیلی اروم افتادی ولی بعد دیدیم هر دفع میزنی به دستتو میگی مامان اوخ بردیم عکس انداختیمو بللللللللله اقای دکتر گفت باید گچش بگیری چون بچه است وممکنه این براش بمونه ماهم به ناچار دستتو گچ گرفتیم اولش همش میگفتی مامان بازش کن ولی بعد دیکه عادی شدو باهاش میزدی رو میزو همه کار میکردی ماهم 4 روز موندیم همدان وبرگشتیم بادسته شکسته که وقتی برگشتیم مادر جون کلی مامانو دعوا کرد که چرا مراقبه بچم نبودی عصبانیخوب من چیکارکنم خودت ماشالا اینقدر شیطونی که من ازپست بر نمیام دیگههههافسوس

یه مسافرت دیگه هم اول مهر رفتیم با عمو علی ومادر اینها که این دفعه کلی خوش گذشت اول رفتیم نوشهر ویلای دوست بابایی وشماحسابی باایلاو عارف بچه های عمو علی بازی کردیو خندیدی اونا 4روز باما بودن وبعد برگشتن بعد عمه نسیم اینا وزن عمو من ودخترش که اومده بودن شمال اومدن پیشمونو 1شب هم اونا پیشمون موندن که رفتیم کنار دریا وشما حسابی بازی کردی البته هوا ابری بودو یکم سرد فرداش اونا رفتنو مارفتیم محمود اباد هتل شرکت نفت که اسم مون دراومده بود هتل بزرگ خیلی قشنگی بود فقط هوا ابری وبارونی بودو سرد حیف شد دیگه نشد اونجور که باید از امکانات تفریحی هتل استفاده کنیم ایشالا دفعه بعد 4روزم اونجا بودیم البته بیشتر میتونستیم بمونیم ولی اینقدر باد می اومد وسرد بود که ترجیح دادیم برگردیم خوب بازم اون چند روز اول هوا خوب بودو حسابی کنار دریا وتوجنگل بازی کردیو خوش گذشت اینم از 4ماهی که نبودیم البته اینم بگم دختر مامان حسابی بزرگ شده ماشالا بلبل زبون شده برام جمله میگه 3تا شعرم بلده بخونه مثل پایزه وپایزه ویه توپ دارم قل قلی وبهاربهار بهاره تشویقتشویققربون دختر باهوشم بشم من

اینم چندتا عکس از خانم خوشگلم

 

اینم دخملی در حمام در حال نقاشی با رنگ انگشتی

بایییی

[ ٢۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مامانی ] [ نظرات () ]

یه سلامممممممممممممممممم طولانی

18ماهگیت مبارک عزیزم البته باتاخیییییییر

خوب مااومدیم خونه مادرجون اینا والبته خبر خوش اینکه نینی خاله سمانه به دنیا اومد هورااااااااااااااااااا

یه دخترنازبه اسم اریانا  عزیزممممممممممممم ومن بلاخره خاله شدم هوراااااااااا

واما روژینای مامان که دیگه دختر بزرگی شده وبامامانی کلی حرف های بامزه میزنه مثلا به سیب میگه بیسخندهبگل ینی بغل به اریانا هم میگه ایایایاتعجببه خاله محدثه هم میگی مودثه بغلهروقت هم کیک میخوای میگی مامان گیک اخه چرا همه رو برعکس میگی عزیزم

اینم یه عکس ازاریانا خانم

[ ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مامانی ] [ نظرات () ]

سلام عزیزم این روزا اینقدر سرم باشما گرمه که وقت نمی کنم زیاد بیام اینجا ولی سعی خودمو میکنم البته یه مدتی شاید نیایم اخه داریم میریم پیش مادر جون اینا شاید نشه بیام اینجا ...

حالا اول ازکارای خانومی بگم که وقتی میگم 1و5 رونشون بده بااون دستای کچولوت خیلی قشنگ نشون میدی عزیزمتشویق

به دوغ میگی گوغ فکررررررررر کنقهقههخیلی بامزه است

به پیچ گوشتی میگی کیتی کیتیقهقهه

خیلی دوست دارم وقتی اینجوری حرف میزنیماچ

راستی 28تیر قرارنینی خاله سمانه به دنیا بیاد ایشالا که سالم وسلامت باشه داری دختر خاله دار میشی عزیزمقلب

اینم یه عکس از روژینا توعید که شیراز بودیم  

 

[ ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مامانی ] [ نظرات () ]

سلام

اول از همه روز پدر مبارک بابایی روزت مبارک

مرسی برای زحمت هایی که برامون میکشیقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

دوم اینکه نمیدونم چرا عکسا باز نمیشه برای همین یه عکس جدید گذاشتم امیدوارم دوباره این اتفاق نیفتهناراحت

[ ٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مامانی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

روژیناکوچولوی مامان در تاریخ 1390.10.22 در بیمارستان سپاهان اصفهان به دنیا اومد
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب
m/'>