مسافرت

روزجمعه مااومدیم خونه مادرجون اینا 9ساعت توراه بودیم وشما همشو خواب بودی فقط شیرمیخوردی ومیخوابیدی عزیزم وقتی رسیدیم شمارا برای دل دردت بردیم دکتر که شربت داد خوردی اون شب وراحت خوابیدی وقتی رسیدیم خونه مادرجون وخاله ها اومدن توراهرو شمارو ازمن گرفتن همشون دلشون برات تنگ شده بود مخصوصا مادرجون اخه 3هفته بود که ندیده بودنت بغل

/ 0 نظر / 8 بازدید